تبليغاتX
جشنواره  سراسری وبلاگ نویسی تبیان در حال برگزاری است . ثبت نام کنید

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

تقدیم به خدای مهربون ...و یوسف زهرا


تقدیم به خدای مهربون ...و یوسف زهرا

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ..... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

-بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا بنده اش رو مي بخشد
و باز هم ... !

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت21:3توسط زهرا | |


الهى ! از من آهى و از تو نگاهى . الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم . الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود. الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم . الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟ الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت . الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را. الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده . الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده . الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است . الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى . الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار. الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است . الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت20:46توسط زهرا | |

خدایا آنکه در تنهاترین تنهایی هایم  تنهای تنهایم گذاشت

تو در تنهاترین تنهایی هایش تنهایش نگذار.

خدایا سرنوشت من را خیر بنویس تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

 و هر چه را

که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم

 آنان که محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم آنان که دوستشان داشتم

 و دشمنم داشتند و آنان که در حقم ظلم کرده اند را ببخشم .

خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست .

خدایا آرامشی عطا بفرما که بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت13:50توسط زهرا | |

* نامت چه بود؟

- آدم!

* فرزند چه کسی؟

- مرا نه پدری ست و نه مادری. بنویس اول یتیم عالم خلقت!

* محل تولد؟

- بهشت پاک…

* اینک محل سکونت؟

- زمین خاک!

* آن چیست بر دوش می کشی؟

- بار امانت!

* قد؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا… ! اینک به قدر سایه بختم به روی خاک!

* اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک، قابیل دهشتناک، هابیل زیر خاک

* روز تولدت؟

- در جمعه ای! به گمانم که روز عشق!

* رنگت؟

- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه!

* وزنت؟

- نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست…! سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین!

* جنست؟

- نیمی مراست ز خاک و نیمی دگر خدا!

* شغلت؟

- در کار کشت امید به روی خاک.

* شاکی تو؟

- خدا!!!

* نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا!

* جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه!

 * * تنها همین؟

- همین و بس!!!

* حکمت؟

- تبعید در زمین!

* نام شریک جرم؟

- حوای آشنا...

* ترسیده ای؟

- کمی...

* ز چه؟

- از آن که شوم من اسیر خاک!

* آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

- بلی!

* چه کس؟

- گاهی فقط خدا!

* داری گلایه ای؟؟؟

- دیگر گله که نه! ولی...

* ولی که چه؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

* دلتنگ گشته ای؟

- زیاد!

* برای که؟

- تنها فقط خدا!

* آورده ای سند؟

- بلی!

* چه؟

- تنها دو قطره اشک!

* داری تو ضامنی؟

- بلی!

* چه کس؟

- چه کس به جز خدا!

* و آخرین دفاع؟

- می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!

 

.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت13:43توسط زهرا | |

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت
 کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته
 باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را
 پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. پشه می گفت:
آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها
هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم
 همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید،
 به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند. پشه ها زود به دنیا می آیند
 و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت
 کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان
 داشتم. سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛
مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم.
دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم
و هرگز خونی را نخوردم و هرگز... دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را
بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند. تنها خدا بود که به
 من نمی خندید. و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم. تا آن روز که خدا جوابم را داد
 و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن.
 نامش ابراهیم است. گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم،
 زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
 خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند
. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد. من به آنجا رفتم و کوچکتر
 از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند
و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند. آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای
 بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر. نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر
 او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
 سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا
و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و
می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند
. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از
 پای درآمده بود. من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های
 لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک
 خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت. و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این
است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت13:42توسط زهرا | |

زمين دلتنگ و مهدى بيقرار است                  فلك شيدا، پريشان روزگار است

دلا، آدينه شد، دلبر نيامد                           غروب انتظارم سرنيامد

همه دلها پر از آه و غم و درد                     همه آلاله ها پژمرده و زرد

نفسها خسته و در دل خموشند                      فغانها بىصدا و پرخروشند

نه رنگى از عدالت، نى از صداقت                 در و ديوار دارد نقش ظلمت

شده پرپر گل مهر و محبّت                         همه دلها شده سرشار نفرت

شده شام يتيمان، ناله و اشك                        برد هركس به كاخ ديگرى رشك

شده پژمرده غنچه در چمنزار                      بگشت آواره گل در كوى گلزار

نشسته ديو بر دلهاى خفته                          همه جا بذر نوميدى شكفته

زده زنگارها آئين و مذهب                         دمى، رويى ز سرور نيست يا رب

به اشك چشم و مهر و ماه، سوگند                  به آه و ناله دلهاى دربند

اگر نرگس ز هجرت زار زار است               شقايق تا قيامت داغدار است

                         اللهم عجل لولیک الفرج




 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت22:1توسط زهرا | |

خواندن سوره ي حمد: براي شفاي بيمار.
خواندن سوره ي انعام: برطرف شدن ترس از نفس.
خواندن سوره ي کهف: آمرزش و نجات از فتنه دجال فقر و قرض ايمن گردد.
خواندن سوره ي بني اسرائيل: زيارت امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف).
خواندن سوره ي کوثر: دور کردن کسي از خود.
خواندن سوره ي بقره: خير و برکت _ دوري شيطان _ شفاي ديوانه.
خواندن سوره ي حشر: هر چيز برايش صلوات فرستد و استغفار کند.
خواندن سوره ي جن: از شر جنيان و سحر ايمن باشد, قرض برطرف شود.
خواندن سوره ي عم يتسائلون: زيارت خانه خدا.
خواندن سوره ي حج: زيارت بيت الله الحرم.
خواندن سوره ي طور: خير دنيا و آخرت از زندان.
خواندن سوره ي لقمان: حسنه ي بسيار.
خواندن سوره ي احقاف: قوت جسم و حسنه زياد.
خواندن سوره ي جمعه: کفاره ي گناهان تا جمعه ديگر.
خواندن سوره ي واقعه: رفع فتنه و بلا _ خير و برکت و نجات از غفلت.
خواندن سوره ي انا انزلنا: منافق نشود _ در وقت خواب.
خواندن سوره ي ص: ثواب زياد, جلوگيري از گناه.
خواندن سوره ي يس: قلب قرآن است.
خواندن سوره ي شعرا - قصص: در بهشت عدن و ترويج حورالعين.
خواندن سوره ي الم تنزيل - تبارک الذي بيده: احياء شب قدر.
خواندن سوره ي سبا - فاطر: در حمايت خداوند عالم.


 
منبع:تکفال

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت20:50توسط زهرا | |

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند



+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت14:46توسط زهرا | |

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت21:49توسط زهرا | |

 
هر شب بر آستان جلال تو‌ای خدا می‌‌ایم.

با روحی‌ تازه در نام تو میخوانم.

آغازی نو در این زندگی‌ میطلبم تا شاید

.تغییری یابم در تنهایی‌

.هر شب با ترنمی تازه با لبخندی ملیح در پیشگاه تو.

دعا می‌کنم تا نجات یابم نجاتی ابدی.

امشب آماده‌ام به حضورت تا یابم جواب دعا هایم.

بده مرا تو‌ای پدر نجات در نام قدوس همیشگی ات 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت21:47توسط زهرا | |

   

 

  قسم به قلم در ورطه بینهایت حرف

                             و در دشت سپید کاغذ

                      و قلمی که می نگارد

                                                     بابا، آب

                                          و زبانی که می گوید و می خواند

گل یاس، ساقه بی خوار نیلوفر

                                     تنگی سینه من مثل کوچه

                                                سیاهی دل من مثل چادر

                                    معجری تراب آلوده

                                   " و میم مثل مادر"

      بغضی در گلو و آهی در سینه

                      کیست یاری می طلبد؟

                                 بند بند رشته های طناب

دستی پر توان

                      و قلبی عاشق

 بگذارید با تمامی وجود فریاد بزنم

              وای مادر

                   فغان از تنهایی           فریاد از بی کسی

                                "و میم مثل مادر"

                معلم دیکته می گوید:          بنویسید عزیزانم

                  مادر بیمار است.               دست پدر .......... بود

            مادر ................ خورد

     مادر.............. افتاد

                         مادر............

مادر..............

                          ومیم "آقا اجازه" مثل "مادر"

الف مثل اشک                          ب مثل بلال مثل .................

  ح مثل حسن (ع)  و حسین (ع)

                                      عین مثل علی (ع) مثل عباس (ع) مثل عشق

                                  سین مثل ...................

                             "و میم مثل مادر"

کودکی به کوچکی غنچه نو شکفته یاس

                                                ایستاده

                                                           به بستر می نگرد

به حوری سیاه گونه ای که بر آن خفته

                                               ژاله بر چشمانش حلقه زده

 شانه ای در دستان مادر

                             و دختری به انتظار نوازش

                                       و گیسوانی پریشان

یاس عزم شانه زدن دارد

                                شانه زدن زلف غنچه

           و لی حیف !!!!                     غنچه باید سر خم کند

یاسی سوخته

               باغبانی افسرده

                                  گلهایی پژمرده

                            "و میم مثل مادر"

هر روز صبح

                      با ترنم اشکهای یاس

                                                  باغ بیدار می شد

بوی یاس می پیچید

                         بغض در گلو خفته اش می شکست

                                                       و در باغ ولوله می افتاد

صدای کاکتوسها بلند می شد

                                      ژاله ریزی یاس بی وقت است

                            بس است دیگر

یاس چاره جز رفتن نداشت

                                   بیرون باغ

                                               دور از کاکتوسها و علفهای هرز

    زیر سایبانی از جنس عشق

                                               و های های گریه کردن

                دعا کردن یاس                      و آمین گویی غنچه ها

                                اللهم عجل وفاتی سریعا

                                     "و میم مثل مادر"

صدای پای آب

                    آرام و آهسته

                                        بر باغچه کوچک یاس می آمد

و صدای نجوای یاس و آب

                                      آب سرمست عشقبازی است

                                                                  با عکس یاس در خود

یک نگاه  آب به ساقه یاس.............

                                                    و خروش

 دیده آب چون فرهاد ژاله باران شد

         یاس چشم باز کرد        

                                     شبنم از چشمان یاس ریخت

                                            و با ژاله آب ممزوج شد

یاس عزم غریب نوازی دارد

                                    خواست ساقه برخیزاند

                          ولی حیف!!!!         ساقه یاس شکسته

                                  آب نیز سر خم کرد

یاسی لگد مال شده

                            آبی خروشان

                                                         و دعایی مستجاب

                           "ومیم مثل مادر"

دیگر هنگام جدایی است

                                 جدایی آب و آینه

ولی نه جدایی علی (ع) و فاطمه (س)

                                                ولی باز هم نه همان آب و آینه

  و..................

     خداحافظ گل یاس، خداحافظ باغبان باغبان کف بسته

             خداحافظ .................                

                                             خدا حافظ..........................

                 

                 و میم

                                 مثل

                                              مادر

 

شهادت مظلومانه حضرت زهرا(س) رو به همه دوستان

 تسلیت می گویم.........

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت12:36توسط زهرا | |

 

 

برایت دعا می کنم که خدا از تو بگیرد

هر آنچه راکه خدا را از تو میگیرد.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت21:13توسط زهرا | |

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت21:59توسط زهرا | |

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی
داشتم

God asked

خدا گفت

So you would like to interview me

پس می خواهی با من گفتگو کنی

I said ,If you have the time

گفتم اگر وقت داشته باشید


God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است

What questions do you have in mind
for me

چه سوالاتی در ذهن داری که می خواهی
از من بپرسی

What surprises you most about human
kind

چه چیز بیش از همه شما را در مورد
انسان متعجب می کند

God answered

خدا پاسخ داد

That they get bored with child hood

این که آنها از بودن در دوران کودکی
ملول می شوند

They rush to grow up and then

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد

long to be children again

حسرت دوران کودکی را می خورند

That they lose their health to make
money

اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن
پول می کنند

and then

و بعد

lose their money to restore their
health

پولشان را خرج حفظ سلامتی می کنند

That by thinking anxiously about the
future

 

اینکه با نگرانی نسبت به آینده

They forget the present

زمان حال را فراموش می کنند

such that they live in neither the
present

آنچنان که دیگر نه در حال زندگی می
کنند

And not the future

نه در آینده

That they live as if they will never
die

این که چنان زندگی می کنند که گویی ،
نخواهند مرد

and die as if they had never lived

و آنچنان می میرند که گویی هرگز نبوده
اند

God's hand took mine and

خداوند دستهای مرا در دست گرفت

we were silent for a while

و مدتی هر دو ساکت ماندیم

And then I asked

بعد پرسیدم

As the creator of people

به عنوان خالق انسانها

What are some of life lessons you
want them to learn

می خواهید آنها چه درسهایی از زندگی
را یاد بگیرند

 

God replied with a smile

خداوند با لبخند پاسخ داد

To learn they can not make any one
love them

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را
مجبور به دوست داشتن خود كرد

but they can do is let themselves be
loved

اما می توان محبوب دیگران شد

To learn that it is not good to
compare themselves to others   

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با
دیگران مقایسه کنند

To learn that a rich person is not
one who has the most

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که
دارایی بیشتری دارد

but is one who needs the least

بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد

To learn that it takes only a few
seconds to open profound wounds in
persons we love

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می
توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که
دوستشان داریم ایجاد کنیم

and it takes many years to heal them

ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن
زخم التیام یابد

To learn to forgive by practicing
for giveness

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند

T o learn that there are persons who
love them dearly

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را
عمیقا دوست دارند

But simly do not know how to express
or show their feelings

اما بلد نیستند احساسشان را ابراز
کنند یا نشان دهند

To learn that two people can look at
the same thing

یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک
موضوع واحد نگاه کنند

and see it differently

اما آن را متفاوت ببینند

To learn that it is not always
enough that they be forgiven by
others

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران
آنها را ببخشند

They must forgive themselves

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند

And to learn that I am here

و یاد بگیرند که من اینجا هستم

ALWAYS

برای همیشه

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت14:50توسط زهرا | |

 

داني که چرا سرشک محبوس علي است؟

يا آه چرا به سينه مانوس علي است؟

يک مرد نبود ست بگويد نامرد!

اين زن که تو ميزنيش ناموس علي است

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت14:42توسط زهرا | |

 
اول نیت کن و چهارده صلوات نثار امام حسین .بعد این نوشته را برای پنج نفر بفرست تا میلیونها صلوات نثار عزیز زهرا بشه.
 

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت15:22توسط زهرا | |

  

 توبه بر لب، سبحه بر کف، دل پر از شوق گناه

                            معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت15:7توسط زهرا | |

 

روز روشن بود و دیدم دل اسمون گرفت

دومی میون کوچه سر راهمون گرفت

برگه ی فدک رو از تو دست مادرم کشید

یه کاری کرد که همون جا رنگ مادرم پرید

اسمون دور سرم می چرخید و هیچکی نبود

رنگ روی من سپید و رخ مادرم کبود

مادرم مدد گرفت از عشق شاه عالمین

یا علی گفت و بلند شد اروم از روی رمین

گفت حسن جان پسرم تو محرم راز منی

مبادا با بابات از این قصه حرفی بزنی

خونمون این طرفه کجا میری بیا بیا

راهی تا خونه نمونده جون بابا راه بیا

دیگه داریم میرسیم اینقده رو خاکا نشین

بذا تا گوشوارتو بردارم از روی زمین

مادرم اروم اروم پا شد از روی زمین

تا رسید به پشت در یهو شد نقش زمین

صدای مادر ما شد بلند اخ کمرم

فضه زود پاشو بیا کشته شد این پسرم

.

.

.

خونمون پاییزیه چشمای تو ابر بهار

باباجونم واسه چی صورت میذاری رو دیوار

باباجون مادر ما از بچه هاش رو میگیره

 نمیدونم چی شده دستاشو پهلو میگیره

باباجون بگو بینم گناه مادرم چی بود

اونیکه سیلی زده به روی مادرم کی بود

 

 

 

ما که همیشه نام تو را ذکر کرده ایم

آیا به حجم غربت تو فکر کرده ایم !

انگار شانه های زمین خسته بود

وقتی که دستهای علی بسته بود

یاد زنی در میان در و میخ مانده است

این قصه تا همیشه ی تاریخ مانده است

هرچند سوز درد علی تا به ماه بود

بعد از وفات فاطمه او بود و چاه بود

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت21:22توسط زهرا | |

معرفت، محبت و انتظار....


سه کلمه ی زیبا که با نام «مهدی» (عج) در خاطر ما زنده می شود...

انتظار، بدون محبت و محبت، بدون معرفت بی معناست
...

 

 

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت20:13توسط زهرا | |

 

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوباره صبح و ظهر شد غروب شد نیامدی

رضا جونم

هستی بخش زندگیم

                            ممنون

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت20:9توسط زهرا | |

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت10:46توسط زهرا | |

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت10:39توسط زهرا | |

 

 

کس غنچه نهفته در برگ را نچیند

از بی حجابی است که عمر گل کم است

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت10:38توسط زهرا | |

در كنزالمدفون سيوطي به نقل از حضرت علي (ع )روايت است كه قرائت ده سوره مانعي براي ده حالت است :

1-قرائت سوره حمد مانع از خشم و غضب خداوند....

.2- قرائت سوره يس مانع عطش روز محشر...

.3- سوره دخان مانع از هول روز قيامت..

.4-سوره واقعه مانع از فقر و پريشاني...

.5-سوره ملك مانع عذاب ...

.6- قرائت سوره كوثر مانع از خصومت و تسلط دشمنان ....

.7- كافرون مانع از كفر در حال مرگ ..

.8- سوره اخلاص مانع نفاق است

9- سوره فلق مانع از حسد حاسدين ....

.10- سوره ناس مانع قروض و وسوسه شيطان ميباشد

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت10:13توسط زهرا | |

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت20:27توسط زهرا | |

 

 

گفتم: خسته‌ام 

گفت: لاتقنطوا من رحمة الله

        .:: از رحمت خدا ناامید نشید(زمر/53 ::.

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده‌ای 

گفت: فاذکرونی اذکرکم     

         .:: (منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152::.

گفتم: تا کی باید صبر کرد؟ 

    گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

       .:: (تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63::.

 

تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟ 

   گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

       .:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند (یونس/109 ::.

گفتم:خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچک است...‌

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم    

         .:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم:انا عبدک الضعیف الذلیل...  اصلا چطور دلت میاد؟   

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم     

        .:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه – مهربان است (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته  

گفت: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا     

       .:: مردم به چی دلخوش کردن؟! باید به فضل و رحمت خدا  شاد باشند (یونس/58) ::.

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله   

گفت: ان الله یحب المتوکلین     

      .:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند دوست دارد (آل عمران/159) ::.

گفتم: خیلی چاکریم!  

      گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

     .:: بعضی از مردم خدا را  فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند (حج/11) ::    

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

     گفت: فانی قریب

         .:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

     گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال 

          .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد! 

      گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

           .:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

     گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

         .:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری  می‌توانم بکنم؟     

     گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

        .:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را از بنده‌هایش قبول می‌کند؟! (توبه/۱۰۴) ::.

 گفتم: دیگر روی توبه ندارم 

     گفت: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب    

         .:: (ولی) خدا عزیزو دانا است، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳) ::.

 

گفتم: با این همه گناه، برای کدام گناهم توبه کنم؟ 

       گفت: ان الله یغفر الذنوب جمیعا

            .:: خدا همه‌ی گناه‌ها را می‌بخشد (زمر/۵۳) ::.

 

گفتم: یعنی اگر بازهم بیابم؟ بازهم مرا می‌بخشی؟ 

گفت: و من یغفر الذنوب الا الله      

           .:: به جز خدا کیه که گناهان را ببخشد؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

 

گفتم: نمی‌دانم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتشم می‌زند؛ ذوبم می‌کند؛ عاشق

می ‌شوم! ...  توبه می‌کنم

      گفت: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین

         .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم آنهایی که پاک هستند را دوست دارد (بقره/۲۲۲) ::.

 

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک     

     گفت: الیس الله بکاف عبده

          .:: خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

 

گفتم: در برابر این همه مهربانیت چه کار می‌توانم بکنم؟ 

      گفت:یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی یصلی

علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما

       

  .:: ای مؤمنین! خدا را زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست که خودش و

فرشته‌هایش بر شما درود و رحمت می‌فرستند تا شما را از تاریکی‌ها به سوی روشنایی بیرون

بیاورند. خدا نسبت به مؤمنین مهربان  است. (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

 

گفتم: هیچ کسی نمی‌داند تو دلم چه می‌گذرد 

     گفت: ان الله یحول بین المرء و قلبه   

         .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

 

گفتم: غیر از تو کسی را ندارم 

      گفت : نحن اقرب الیه من حبل الورید

         .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم (ق/16) ::.

 گفتم : ...


 

چه بهتر از نفس هایم

کسی در خستگی هایش نفس گیرد

هوای زندگی را در تنش جاری کند با من

 

                                        مرسی آمنه جون

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت19:57توسط زهرا | |

 
 
 
ای فروغ تابنده کوثر!

ای پرستار شهادت!

تو بانوی فصاحتی و اعجاز

نطق آتشین تو قلب سنگی کوفیان را ذوب کرد،

اشک از چشمان آنها به راه انداخت و به سینه های کویری شان گسیل داشت

تو فرزند کوثری! تو جرعه ناب کوثری!

نامت همیشه درس آموز عزت و یادت هماره الهام بخش شرف و مردانگی باد.

5 جمادی الاول، سالروز میلاد مظهر علم و تقوا، سلاله پاک رسول خدا (صلی الله علیه و آله) دست پرورده آغوش امام علی مرتضی (علیه السلام) و تربیت یافته دامان فاطمه زهرا (علیها سلام)، حضرت زینب کبری (سلام الله علیها) خجسته باد.

 

ولادت حضرت زينب(س)وروز پرستار مبارك باد.

+نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت19:53توسط زهرا | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت20:59توسط زهرا | |

جمعه يعنى يك غزل دلواپسى       جمعه يعنى گريه هاى بى كسى

جمعه يعنى روح سبز انتظار           جمعه يعنى لحظه هاى بى قرار

بى قرار بى قراريهاى آب                      جمعه يعنى انتظار آفتاب

     جمعه يعنى ندبه اى در هجر دوست        جمعه خود ندبه گر ديدار اوست

جمعه يعنى لاله ها دلخون شوند           از غم او بيدها مجنون شوند

جمعه يعنى يك كوير بى قرار          از عطش سرخ و دلش در انتظار

انتظار قطره اى باران عشق             تا فرو شويد غم هجران عشق

جمعه يعنى بغض بى رنگ غزل              هق هق بارانى چنگ غزل

زخمه اى از جنس غم بر تار دل              تا فرو شويد غم هجران دل

سلام بر آرام دلهاي منتظران ، اميد همه عالميان، خورشيد عالم تاب از پس ابر غيبت

حضرت مولانا صاحب الزمان(روحي له الفداء) . آقاجان هفته گذشته

 دست به دعا براي تعجيل در ظهورت و

سلامتي  نايب برحقت بودم .

اي عزيز هجران تاكي ؟ يعقوب زهجر يوسف كور و نابينا گشت هردوچشم ،

بيا چشمانم و بلكه تمام وجودم و همه دارايي و خانواده و اقربايم به فداي  تو باد.

آقا مپسند با حالت انتظار سر بر تراب گذارم ، كه چه بسيار كسان كه قبل از ما با اين

حالت سر بر خاك سيه گذاردند... بيا و چشمان گنهكارمان را به جمالت

 روشني بخش اي آفتاب حسن..... 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت20:58توسط زهرا | |

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت20:52توسط زهرا | |