تبليغاتX
جشنواره  سراسری وبلاگ نویسی تبیان در حال برگزاری است . ثبت نام کنید

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

تقدیم به خدای مهربون ...و یوسف زهرا


تقدیم به خدای مهربون ...و یوسف زهرا

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ..... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

-بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
- خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
- بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
- خدايا! سه رکعت زياد است!
- بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
- خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
- بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
- خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
- بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
- ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
- خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
- ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
- پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
- اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا بنده اش رو مي بخشد
و باز هم ... !

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت21:3توسط زهرا | |


الهى ! از من آهى و از تو نگاهى . الهى ! عمرى آه در بساط نداشتم و اينك جز آه در بساط ندارم . الهى ! غبطه ملايكه اى را مى خورم كه جز سجود نمى دانند، كاش حسن از ازل تا ابد در يك سجده بود. الهى ! تا كى عبدالهوى باشم ، به عزت تو عبدالهو شدم . الهى ! سست از آن كه مست تو نيست كيست ؟ الهى ! همه اين و آن را تماشا كنند و حسن خود را، كه عجيب تر از خود نيافت . الهى ! دل بى حضور چشم بى نور است ، اين دنيا را نمى بيند و آن ، عقبى را. الهى ! همه حيوانات را در كوه و جنگل مى بينند و حسن در شهر و ده . الهى ! هر كه شادى خواهد بخواهد، حسن را اندوه پيوسته و دل شكسته ده . الهى ! آن كه خوب را حباله اصطياد مبشرات نكرده است ، كفران نعمت گرانبهائى كرده است . الهى ! مراجعات از مهاجرت به سويت تعرب بعد از هجرت است و تويى كه نگهدار دل هايى . الهى ! آن كه در نماز جواب سلام نمى شنود، هنوز نمازگزار نشده ، ما را با نمازگزاران بدار. الهى ! خوشا آن كه بر عهدش استوار است و همواره محو ديدار است . الهى ! آن كس تاج عزت بر سر دارد كه حلقه ارادتت را در گوش دارد و طوق عبوديت را در گردن

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت20:46توسط زهرا | |

خدایا آنکه در تنهاترین تنهایی هایم  تنهای تنهایم گذاشت

تو در تنهاترین تنهایی هایش تنهایش نگذار.

خدایا سرنوشت من را خیر بنویس تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

 و هر چه را

که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم

 آنان که محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم آنان که دوستشان داشتم

 و دشمنم داشتند و آنان که در حقم ظلم کرده اند را ببخشم .

خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست .

خدایا آرامشی عطا بفرما که بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت13:50توسط زهرا | |

* نامت چه بود؟

- آدم!

* فرزند چه کسی؟

- مرا نه پدری ست و نه مادری. بنویس اول یتیم عالم خلقت!

* محل تولد؟

- بهشت پاک…

* اینک محل سکونت؟

- زمین خاک!

* آن چیست بر دوش می کشی؟

- بار امانت!

* قد؟

- روزی چنان بلند که همسایه خدا… ! اینک به قدر سایه بختم به روی خاک!

* اعضای خانواده؟

- حوای خوب و پاک، قابیل دهشتناک، هابیل زیر خاک

* روز تولدت؟

- در جمعه ای! به گمانم که روز عشق!

* رنگت؟

- اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه!

* وزنت؟

- نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست…! سنگین نه آنچنان که نشینم به این زمین!

* جنست؟

- نیمی مراست ز خاک و نیمی دگر خدا!

* شغلت؟

- در کار کشت امید به روی خاک.

* شاکی تو؟

- خدا!!!

* نام وکیل؟

- آن هم فقط خدا!

* جرمت؟

- یک سیب از درخت وسوسه!

 * * تنها همین؟

- همین و بس!!!

* حکمت؟

- تبعید در زمین!

* نام شریک جرم؟

- حوای آشنا...

* ترسیده ای؟

- کمی...

* ز چه؟

- از آن که شوم من اسیر خاک!

* آیا کسی به ملاقاتت آمده؟

- بلی!

* چه کس؟

- گاهی فقط خدا!

* داری گلایه ای؟؟؟

- دیگر گله که نه! ولی...

* ولی که چه؟

- حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!

* دلتنگ گشته ای؟

- زیاد!

* برای که؟

- تنها فقط خدا!

* آورده ای سند؟

- بلی!

* چه؟

- تنها دو قطره اشک!

* داری تو ضامنی؟

- بلی!

* چه کس؟

- چه کس به جز خدا!

* و آخرین دفاع؟

- می خوانمش چنان که اجابت کند دعا!

 

.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت13:43توسط زهرا | |

حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت
 کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته
 باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را
 پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود. پشه می گفت:
آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها
هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم
 همینطور. یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید،
 به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند. پشه ها زود به دنیا می آیند
 و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت
 کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان
 داشتم. سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛
مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم.
دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم
و هرگز خونی را نخوردم و هرگز... دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را
بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند. تنها خدا بود که به
 من نمی خندید. و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم. تا آن روز که خدا جوابم را داد
 و گفت: درود بر تو، پشه پرهیزگارم. می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن.
 نامش ابراهیم است. گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم،
 زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
 خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی. تو سلحشور ظریف ملکوتی. جنگجوی کوچک خداوند
. و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد. من به آنجا رفتم و کوچکتر
 از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند
و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند. آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای
 بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر. نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر
 او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
 سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا
و پیامبری که ندیده بودمش. و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و
می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند
. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی. و نمرود ساعت ها بود که از
 پای درآمده بود. من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد. فرشته مرا در دست های
 لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم، ای پشه پارسا. تو جنگجوی کوچک
 خدا بودی، سلحشور ظریف ملکوت. و حالا قرن هاست که من در بهشتم. و پاداشم این
است که هر وقت بخواهم می توانم بر آستین پیامبر خدا بنشینم .

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت13:42توسط زهرا | |

زمين دلتنگ و مهدى بيقرار است                  فلك شيدا، پريشان روزگار است

دلا، آدينه شد، دلبر نيامد                           غروب انتظارم سرنيامد

همه دلها پر از آه و غم و درد                     همه آلاله ها پژمرده و زرد

نفسها خسته و در دل خموشند                      فغانها بىصدا و پرخروشند

نه رنگى از عدالت، نى از صداقت                 در و ديوار دارد نقش ظلمت

شده پرپر گل مهر و محبّت                         همه دلها شده سرشار نفرت

شده شام يتيمان، ناله و اشك                        برد هركس به كاخ ديگرى رشك

شده پژمرده غنچه در چمنزار                      بگشت آواره گل در كوى گلزار

نشسته ديو بر دلهاى خفته                          همه جا بذر نوميدى شكفته

زده زنگارها آئين و مذهب                         دمى، رويى ز سرور نيست يا رب

به اشك چشم و مهر و ماه، سوگند                  به آه و ناله دلهاى دربند

اگر نرگس ز هجرت زار زار است               شقايق تا قيامت داغدار است

                         اللهم عجل لولیک الفرج




 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت22:1توسط زهرا | |

خواندن سوره ي حمد: براي شفاي بيمار.
خواندن سوره ي انعام: برطرف شدن ترس از نفس.
خواندن سوره ي کهف: آمرزش و نجات از فتنه دجال فقر و قرض ايمن گردد.
خواندن سوره ي بني اسرائيل: زيارت امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف).
خواندن سوره ي کوثر: دور کردن کسي از خود.
خواندن سوره ي بقره: خير و برکت _ دوري شيطان _ شفاي ديوانه.
خواندن سوره ي حشر: هر چيز برايش صلوات فرستد و استغفار کند.
خواندن سوره ي جن: از شر جنيان و سحر ايمن باشد, قرض برطرف شود.
خواندن سوره ي عم يتسائلون: زيارت خانه خدا.
خواندن سوره ي حج: زيارت بيت الله الحرم.
خواندن سوره ي طور: خير دنيا و آخرت از زندان.
خواندن سوره ي لقمان: حسنه ي بسيار.
خواندن سوره ي احقاف: قوت جسم و حسنه زياد.
خواندن سوره ي جمعه: کفاره ي گناهان تا جمعه ديگر.
خواندن سوره ي واقعه: رفع فتنه و بلا _ خير و برکت و نجات از غفلت.
خواندن سوره ي انا انزلنا: منافق نشود _ در وقت خواب.
خواندن سوره ي ص: ثواب زياد, جلوگيري از گناه.
خواندن سوره ي يس: قلب قرآن است.
خواندن سوره ي شعرا - قصص: در بهشت عدن و ترويج حورالعين.
خواندن سوره ي الم تنزيل - تبارک الذي بيده: احياء شب قدر.
خواندن سوره ي سبا - فاطر: در حمايت خداوند عالم.


 
منبع:تکفال

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت20:50توسط زهرا | |

 

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با هر username كه باشم، من را connect می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی كند .

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با یك delete هر چی را بخواهم پاك می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه friend برای من add می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اینهمه wallpaper كه update می كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه با اینكه خیلی بدم من را log off نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه می گذارد هر جایی كه می خواهم Invisibel بروم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی كند.

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه همیشه اجازه، undo كردن را به من می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آن من را install كرده است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه اراده كنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه دلش را می شكنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، كافیه فقط به دلم سر بزنم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه تلفنش همیشه آنتن می دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه شماره اش همیشه در شبكه موجود است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هرگز گوشی اش را خاموش نمی كند

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم

خدا را دوست دارم ، به خاطر اینكه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می كند



+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت14:46توسط زهرا | |

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت21:49توسط زهرا | |

 
هر شب بر آستان جلال تو‌ای خدا می‌‌ایم.

با روحی‌ تازه در نام تو میخوانم.

آغازی نو در این زندگی‌ میطلبم تا شاید

.تغییری یابم در تنهایی‌

.هر شب با ترنمی تازه با لبخندی ملیح در پیشگاه تو.

دعا می‌کنم تا نجات یابم نجاتی ابدی.

امشب آماده‌ام به حضورت تا یابم جواب دعا هایم.

بده مرا تو‌ای پدر نجات در نام قدوس همیشگی ات 

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت21:47توسط زهرا | |

   

 

  قسم به قلم در ورطه بینهایت حرف

                             و در دشت سپید کاغذ

                      و قلمی که می نگارد

                                                     بابا، آب

                                          و زبانی که می گوید و می خواند

گل یاس، ساقه بی خوار نیلوفر

                                     تنگی سینه من مثل کوچه

                                                سیاهی دل من مثل چادر

                                    معجری تراب آلوده

                                   " و میم مثل مادر"

      بغضی در گلو و آهی در سینه

                      کیست یاری می طلبد؟

                                 بند بند رشته های طناب

دستی پر توان

                      و قلبی عاشق

 بگذارید با تمامی وجود فریاد بزنم

              وای مادر

                   فغان از تنهایی           فریاد از بی کسی

                                "و میم مثل مادر"

                معلم دیکته می گوید:          بنویسید عزیزانم

                  مادر بیمار است.               دست پدر .......... بود

            مادر ................ خورد

     مادر.............. افتاد

                         مادر............

مادر..............

                          ومیم "آقا اجازه" مثل "مادر"

الف مثل اشک                          ب مثل بلال مثل .................

  ح مثل حسن (ع)  و حسین (ع)

                                      عین مثل علی (ع) مثل عباس (ع) مثل عشق

                                  سین مثل ...................

                             "و میم مثل مادر"

کودکی به کوچکی غنچه نو شکفته یاس

                                                ایستاده

                                                           به بستر می نگرد

به حوری سیاه گونه ای که بر آن خفته

                                               ژاله بر چشمانش حلقه زده

 شانه ای در دستان مادر

                             و دختری به انتظار نوازش

                                       و گیسوانی پریشان

یاس عزم شانه زدن دارد

                                شانه زدن زلف غنچه

           و لی حیف !!!!                     غنچه باید سر خم کند

یاسی سوخته

               باغبانی افسرده

                                  گلهایی پژمرده

                            "و میم مثل مادر"

هر روز صبح

                      با ترنم اشکهای یاس

                                                  باغ بیدار می شد

بوی یاس می پیچید

                         بغض در گلو خفته اش می شکست

                                                       و در باغ ولوله می افتاد

صدای کاکتوسها بلند می شد

                                      ژاله ریزی یاس بی وقت است

                            بس است دیگر

یاس چاره جز رفتن نداشت

                                   بیرون باغ

                                               دور از کاکتوسها و علفهای هرز

    زیر سایبانی از جنس عشق

                                               و های های گریه کردن

                دعا کردن یاس                      و آمین گویی غنچه ها

                                اللهم عجل وفاتی سریعا

                                     "و میم مثل مادر"

صدای پای آب

                    آرام و آهسته

                                        بر باغچه کوچک یاس می آمد

و صدای نجوای یاس و آب

                                      آب سرمست عشقبازی است

                                                                  با عکس یاس در خود

یک نگاه  آب به ساقه یاس.............

                                                    و خروش

 دیده آب چون فرهاد ژاله باران شد

         یاس چشم باز کرد        

                                     شبنم از چشمان یاس ریخت

                                            و با ژاله آب ممزوج شد

یاس عزم غریب نوازی دارد

                                    خواست ساقه برخیزاند

                          ولی حیف!!!!         ساقه یاس شکسته

                                  آب نیز سر خم کرد

یاسی لگد مال شده

                            آبی خروشان

                                                         و دعایی مستجاب

                           "ومیم مثل مادر"

دیگر هنگام جدایی است

                                 جدایی آب و آینه

ولی نه جدایی علی (ع) و فاطمه (س)

                                                ولی باز هم نه همان آب و آینه

  و..................

     خداحافظ گل یاس، خداحافظ باغبان باغبان کف بسته

             خداحافظ .................                

                                             خدا حافظ..........................

                 

                 و میم

                                 مثل

                                              مادر

 

شهادت مظلومانه حضرت زهرا(س) رو به همه دوستان

 تسلیت می گویم.........

+نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت12:36توسط زهرا | |

 

 

برایت دعا می کنم که خدا از تو بگیرد

هر آنچه راکه خدا را از تو میگیرد.

+نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت21:13توسط زهرا | |