تبليغاتX
جشنواره  سراسری وبلاگ نویسی تبیان در حال برگزاری است . ثبت نام کنید

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

تقدیم به خدای مهربون ...و یوسف زهرا - شهادت حضرت فاطمه(س)...


تقدیم به خدای مهربون ...و یوسف زهرا

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور ..... کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

 

روز روشن بود و دیدم دل اسمون گرفت

دومی میون کوچه سر راهمون گرفت

برگه ی فدک رو از تو دست مادرم کشید

یه کاری کرد که همون جا رنگ مادرم پرید

اسمون دور سرم می چرخید و هیچکی نبود

رنگ روی من سپید و رخ مادرم کبود

مادرم مدد گرفت از عشق شاه عالمین

یا علی گفت و بلند شد اروم از روی رمین

گفت حسن جان پسرم تو محرم راز منی

مبادا با بابات از این قصه حرفی بزنی

خونمون این طرفه کجا میری بیا بیا

راهی تا خونه نمونده جون بابا راه بیا

دیگه داریم میرسیم اینقده رو خاکا نشین

بذا تا گوشوارتو بردارم از روی زمین

مادرم اروم اروم پا شد از روی زمین

تا رسید به پشت در یهو شد نقش زمین

صدای مادر ما شد بلند اخ کمرم

فضه زود پاشو بیا کشته شد این پسرم

.

.

.

خونمون پاییزیه چشمای تو ابر بهار

باباجونم واسه چی صورت میذاری رو دیوار

باباجون مادر ما از بچه هاش رو میگیره

 نمیدونم چی شده دستاشو پهلو میگیره

باباجون بگو بینم گناه مادرم چی بود

اونیکه سیلی زده به روی مادرم کی بود

 

 

 

ما که همیشه نام تو را ذکر کرده ایم

آیا به حجم غربت تو فکر کرده ایم !

انگار شانه های زمین خسته بود

وقتی که دستهای علی بسته بود

یاد زنی در میان در و میخ مانده است

این قصه تا همیشه ی تاریخ مانده است

هرچند سوز درد علی تا به ماه بود

بعد از وفات فاطمه او بود و چاه بود

 

 

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت21:22توسط زهرا | |